عشق جاودان
من قصه ی خزانم من رنگ زردزردم
من طرح یک سقوطم من رونوشت دردم
دنیا جهنم است ومن غرق رنج وغصه
با خاطرات زشتتم همیشه در نبردم
پاهای خسته دارم قلبی شکسته دارم
یخ بسته قلبم اری من سرد سرد سردم
راهی به خود ندارم درگیر غصه هستم
بخت سیاهم این است بیراهه در نوردم
عادت به قلب تنها با هستی ام سرشته
من نقش یک شکستن من مرد قصه گردم
![]() سه شنبه 9 خرداد 1391برچسب:, :: 15:29 :: نويسنده : عشق جاودان
...کاش امتداد لحضه ها تکرار با تو بودن است...
سخت است می نوش کسی دیگر بود... شمع شب خاموش کس دیگر بود... بایاد کسی که دوستش می داری ... یک عمر در اغوش کسی دیگر بود...
سهم من از زندگی هیچ بود... دل به هرکس خوش نمودم پوچ بود... رنج غربت به تن خسته نشست... دردتنهایی عمرم را شکست... روزگارم برخلاف ارزوهایم گذشت.
من نه عاشق هستم... ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من... من خودم هستم و ... تنهایی و یک حس غریب ... که به صد عشق و هوس می ارزد.
سه شنبه 9 خرداد 1391برچسب:, :: 15:29 :: نويسنده : عشق جاودان سه شنبه 9 خرداد 1391برچسب:, :: 15:29 :: نويسنده : عشق جاودان سه شنبه 9 خرداد 1391برچسب:, :: 15:29 :: نويسنده : عشق جاودان میشه تو چشمای تو گم شدو مرد..میشه دریارو به بغض توسپرد
...برای عاشقی عشقمو دادم.
...خیال کردم فقط عشقه که میمونه.
...ولی جای تمومه اون همه عشق.
...واسم موندش فقط.بغض شبونه.
...برای عاشقی ما کم نزاشتیم.
...خدا هم خودش اینو خوب میدونه .
...با این که دلم رو همه شکستن .
...میخونم بازم هنوزم عاشقونه.
...میخونم با خودم دیگه بریدم.
...دیگه به اخر جاده رسیدم.
سه شنبه 9 خرداد 1391برچسب:, :: 15:29 :: نويسنده : عشق جاودان
...من که ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد...
...نوبت خاموشي من سهل واسان مي رسد...
...من که مي دانم که تا سرگرم بزم و مستي ام...
...مرگ ويرانگر چه بي رحم وشتابان مي رسد...
...من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست...
...بين مرگ و ادمي قول و قراري نيست...
...من که مي دانم اجل ناخوانده وبيدادگر...
...سرزده مي ايد و راه فراري نيست... ...پس چرا ،پس چرا عاشق نباشم...
سه شنبه 9 خرداد 1391برچسب:, :: 15:29 :: نويسنده : عشق جاودان سه شنبه 9 خرداد 1391برچسب:, :: 15:29 :: نويسنده : عشق جاودان
...نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه ازادم
...نه ان لیلی تر از مجنون نه شیرینم نه فرهادم
...فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دل تنگم
...اگر ابی تر از ابم اگر همزاد مهتابم
...بدونه تو چه بی رنگم بدونه تو چه بی تابم سه شنبه 9 خرداد 1391برچسب:, :: 15:29 :: نويسنده : عشق جاودان وقتی سر کلاس درس نشستهبودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی"صدا می کرد. به موهای مواج و زیبای اونخیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مسالهنمیکرد.
آخر کلاس پیش من اومد وجزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوامکه بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلیخجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود. گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه.من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهایمعصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " . روز قبل از جشن دانشگاهپیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیمبا هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسمبه اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق بهمن باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم " . یه روز گذشت ، سپس یک هفته، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، منبه اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستمکه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبلاز اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منودر آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ،متشکرم.
دو شنبه 7 فروردين 1391برچسب:, :: 10:0 :: نويسنده : عشق جاودان ![]() پنجره های مه گرفته دلتنگی راکنار میزنم و به اسمان بارانی خیره میشوم اه باران همان که تجلی هزاران هزار خاطره در روز عشق است باران؛ من عاشق چک چک قطره های تو هستم من عاشق ان هنگامم که من و معشوقم زیر تو دستدر دست هم خیس خیس شویم و در شرشر باران در کوچه پس کوچه های دلتنگی و انتظارقدم بزنیم هر جا رویم معشوقان را بینیم که در کنار دلداده خود از ان روز احساسی غرق در شادیند برای هم از عشق بگویم و از درددوری کنیم شکی نیست که ان روز ثانیه ها زودتر از همیشه درگذرند ومیرویم و میرویم و میرویم از ان کوه به این کوه از ان رودبه این رود و ما چنان در لذت باهم بودنیم که نمیبینم باران احساسیمان کوله بارش را بست و خورشید تابانامد اری ان روز یک بار دیگر خاطره ای بانام روز بارانی در دفتر خاطراتم حک شد امروز برایتان تا در توان دارم ازباران و عشق دل انگیزش میگویم به خاطر بسپار زندگی با عشق زیباست و بی عشق رویاست و در بهترین جمله زندگی بی عشق حصاری است که غم ها میله های ان حصارند و تو گرفتار انی من امروز و امشب کوله بار درد رامیبندم غرق در شگفتی باران میشوم میروم و پشت پنجره تنهایی ها دو شنبه 7 فروردين 1391برچسب:, :: 10:0 :: نويسنده : عشق جاودان پيوندها
نويسندگان |
||
![]() |